روزهای اخیراز92.4.3 تا 92.4.7
سلام عسلکم قربونت بشم که وای نگو اینقدر شیطون شدی که باید خوردت و خفت کرد و 2هفته ای هم میشه که ما موقع خوردن غذا از دستت آرامش نداریم و هرجا باشی سریع خودت میرسونی به سفره و هی با بابایی بکش بکش میکنی آخه من موقع غذاخوردن تشکت پیش بابایی میندازم تا سفره سمت بابایی رو بکشی وهی با بابایی درگیر باشی منم راحت غذام بخورم


چیکار کنم خب منم دوست دارم تو و باباییت اذیت کنم یه جورایی بکل عاشق کرم ریزیم خب
ولی از اینا گذشته ما دوشنبه 92.4.3که مصادف با ولادت امام زمان(عج)بود خونه دوست خاله فریده سفره داشتن که مارو هم دعوت کرده بودن و من یادم وقتی کوچیک بودم با خاله فریده که اون موقع ازدواج نکرده بود یبار سفره داشتن و ما ه رفته بودیم شاید حدودا 9 یا 10 سالم بود ولی تو اولین باری بود که سفره میرفتی و اونم سفره امام زمان خلاصه با بابایی رفتیم دنبال مامانم و خاله فرزانه و رفتیم خونه دوست خاله فریده خاله فریده نیومد خودش چون خودش و اون شوهر گور گوریش امروز صبح رفتن تهران مسافرت ورفتیم داخل خونشون یه خانمی داشت مولودی میخوند و سفره هن کرده بودن و کمی دست زدیم و خندیدیم و در آخرهم که نوبت رسید به خوردنی وای نگو
یکم گلاب اوردن که منم یکم زدم به پاهات و صورتتو بعد 1ساعتی هم بلند شدیم و اومدیم خونه .ودیروزم که پنجشنبه 92.4.6بود صبح ساعت 6 با بابایی و خاله فرزانه و جنابعالی رفتیم شیراز و دومین مسافرت ت بود عزززیزم 
تو همش بغل خاله بودی چه رفتن و چه برگشتن البته سریع رفتیم و اومدیم چون نمیخاستیم خانواده بابایی چیزی بفهمن صبح موقع رفتن قائمیه واسادیم و آش و نان خریدیم برای صبحانه و بردیم توی جااده یکم بالاتر قائمیه خوردیم اونقدر از اون جاده خاطره دارم که نگو از نامزدی و عقد و بعد عروسی خرید سیسمونی و اولین مسافرت رفتن با تو من و بابایی همش صبحانه هامون توی کنار این جاده میخوردیم ...و موقع اومدن دشت ارژن وایسادیم هم برای ناهار و هم برای غذاخوردن و کمی عکسم انداختیم و بعدش حرکت به سمت خونه اینم عکسا
عکس سفره


عکسای صبحانه خوردن



موقع ناهار دشت ارژن


این خط قرمز روی لپت جای رژ لب منه که
کردم



روزهای اخیراز92.4.3 تا 92.4.7
